تبليغاتX
خـــــبــــــــــر و عـــــکــــــــــس

خـــــبــــــــــر و عـــــکــــــــــس

مادر سر چشمه گیتی...

غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی  سوار بر بال پرنده محبت دید.

آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟

مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...

مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...

روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.

 

مادرم:
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...

The image “http://tinypic.info/files/x1r22l7vv18mntr17qrt.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

چون هستي من ز هستي توست                        تا هستم و هسـتي دارمت دوست

مادر گوهر گرانبهايی است؛بی مثل در آفرينش

 

The image “http://tinypic.info/files/9m7x0wmcdyu2fgnvtlq8.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

مادر مهربونم

عزيز خوشزبونم

تو گل بيخار مني

رفيق من ، يار مني

وقتي كه غصه دار باشم

فقط تو غمخوار مني

اي جان من فداي تو

بهشت به زير پاي تو

ميلاد دختر نبي

فاطمه همسر علي

مبارك است براي تو

از ته دل بهت ميگم

دوستت دارم هميشه

براي روز مادر،

هر كادويي بگيرم

قابل تو نميشه

 The image “http://tinypic.info/files/4zb64zwi8hhm5jtc62ba.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

مادر عزيز در برابرت كويري تشنه هستم
ودر انتظار باران محبتت غنچه اي هستم در دستان گرم تو

كه با اشكهاي پاكت سيراب مي شوم .
در درياي بي كران چشمانت پاكي وعشق را ديده ام و مي خواهم

 چون كبوتري سبكبال در پهنه اين آسمان پرواز نمايم .

و اكنون از تولد مهر صداي بلبلان ترانه ساز زمين است و

اين ترانه نوايي است كه قلب هاي آدميان را به تپش وا مي دارد.
پس مادر اي مهربان ترين پيوند ، هستي ام به عشق تو زنده است

 و رأفتت و شهامتت در قلب انسانيت حك شده است.

و تو را اي ُدرج بينواي  مرواريد خِرد
چگونه بايد در اين بُرهه از زمان نمايان ساخت

كه قصه شجاعت و ايمانت از تمام شمع ها فروزان تر است

روزت را همواره ارج مي نهيم

و رايحه ايثار و محبتت را در جانمان مي ستاييم .

 روز مادر و زن بر تمامي مادران و همسران مبارك

The image “http://tinypic.info/files/e3b8kt3xsh7rr4ohiku7.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

The image “http://tinypic.info/files/tuj9vzb2nrh8orj9235o.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/04/04ساعت 9:19 توسط غـریـبـی آشـنـا| |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود

و اون منو «داداشی» صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم

 و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.

 آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.

 بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم … علتش رو نمیدونم.

تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.

 از من خواست که برم پیشش نمیخواست تنها باشه من هم اینکار رو کردم.

وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود

 آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

 بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه،

به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم

 من عاشقشم اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

 

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد

 گفت : «قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد»


من با کسی قرار نداشتم ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم

 که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،

 درست مثل یه «خواهر و برادر»  ما هم با هم به جشن رفتیم.

 جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم،

تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم،

به من گفت :«متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم»، و گونه منو بوسید.

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

 

یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال…

 قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ‌التحصیلی فرا رسید،

 من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.

 میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمی‌کرد و من اینو میدونستم،

 قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی،

 با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و

 آروم گفت: «تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسید .

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

 

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه،

من دیدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد با مرد دیگه ای ازدواج کرد.

 من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم،

 اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم»

میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.

 من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.

 

سالهای خیلی زیادی گذشت.

 به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده،

 فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:


«تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای من یه داداشی باشه.

 من عاشقش هستم اما… من خجالتی ام… نمیدونم…

 همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش این کار رو کرده بودم…. با خودم فکر می‌کردم و گریه!


اگه همدیگرو دوست دارید، به هم بگید، خجالت نکشید،

 عشق رو از هم دریغ نکنید، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید،

 منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/28ساعت 17:44 توسط غـریـبـی آشـنـا| |

یا ابا عبد الله الحسین

54e39bce.jpg

 

بوی محرم می آید......

بله بوی محرم می آید.....

 

محرمی که باز هم خاطرات حسین و یارانش را زنده می کند....

حسین سید الشهدا...

حسین ثار الله....

 

بوی محرم می یاد....

محرمی که با آمدنش همه جا را سیاه پوش می کند....

حتی آسمان را....

محرمی که با آمدنش زمین غمگین می شود و آسمان اندوهبار....

راستی محرم که می یاد...

همه سیاه می پوشن گریه می کنن عزاداری می کنن بعد تموم می شه؟

همین؟؟؟؟

فکر نمی کنم...

چون محرم یک بخشیش زنده شدن خاطراته!!!

اما اصلش بر می گرده به خود ما به اینکه چه برداشتی کنیم از واقعه عاشورا.....

محرم می یاد تا ما حسینی بشیم نه برای که ده روز یا یک ماه برای یک عمر.....

حسینی شدن یعنی چی؟

یعنی اینکه همیشه حرف حق بزنی...

یعنی اینکه نترسی از اینکه واقعیت رو بگی....

یعنی اینکه باید ایستاد و مرگ مساوی با نبودن نیست...

گاهی باید مرد تا زنده ماند....

 

14.jpg

 

آره بوی محرم می یاد...

بیا دلهامون رو آماده کنیم به یومن آمدن محرم حسینی.....

غبار دلهایمان را بشوییم ....

و آماده بشیم برای حسینی شدن اصلا بیا کاری کنیم تا این ماه محرم برای همیشه توی زندگیمون ماندگار بشه....

بیا کاری کنیم تا دگرگون بشه وجود زمینی مان.....

محرم می آید....

بیا حسینی بشیم....

بیا بریم کربلا تشنگی و عطش رو حس کنیم و لبخند بزنیم....

حسینی شدن یعنی اینکه عشق های زمینی ات رو فدای عشق خداییت کن....

یعنی اینکه جلوی نهر آب تشنه باشی....

محرم یعنی غرور....

یعنی پیروزی خون بر شمشیر...

محرم یعنی به اوج رسیدن....

خیلی ضعیفم برای توصیف این واژه....

آه....

 

89.jpg

نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت 9:38 توسط غـریـبـی آشـنـا| |
حجابی یا خوش تیپی؟!
زود بخونش وقتتو نگیره !
از یه دختره پرسیدم : چرا تیپ می زنی میای بیرون ؟
گفت : آخه می خوام خوشگل باشم .
گفتم : چرا ؟
گفت : چون دلم می خواد .
گفتم : اگر کسی روی این زمین نبود بازم این کار رو می کردی ؟
گفت : نه .
گفتم : چرا دلی داری که مال خودت نیست ؟
گفت : تا حالا بهش فکر نکرده بودم .
گفتم : اگه مردم به خاطر این کار از تو متنفر بشن باز هم این کار رو دوست داری انجام بدی ؟
گفت : اصلا" من این کار رو می کنم تا مردم برای من ارزش بیشتری قائل بشن .
گفتم : اگر این ارزش گذاری باعث بشه که در مدت کوتاهی بی ارزش بشی چطور ؟
گفت : یعنی چطوری ؟
گفتم : خوب پسرا به خاطر این که از تحریک شهوتشون لذت می برند برای خوش تیپی تو  ارزش قائل می شن .
گفت : خوب به من چه ؟
گفتم : اتفاقا " ضررش برای تو و امثال توست .
گفت : چطور مگه ؟
گفتم : خوب پسرا معمولا" تا مدتی می تونن جلو خودشون رو بگیرن ، اما بعد از مدتی از روی کم رویی به خود ارضایی می افتن و به دنبال فرصتی می گردند که با یکی از شماها ارتباط برقرار کنن و اگر نتونن برای خود شماها خطرساز میشه ، چون اگر پسرا تو چنین وضعی قرار بگیرن ممکنه عقلشون هم درست کار نکنه .
گفت : خوب ازدواج کنن ،اصلا" ما برای اینکه اونها رو ترغیب به ازدواج کنیم تیپ می زنیم
گفتم : فکر می کنید با این شیوه بتونید ازدواج موفقی داشته باشید ؟
گفت : تو دوره نامزدی حرفامونو با هم می زنیم .
گفتم : به نظر تو علاقه ای که براثر شهوت خواهی ایجاد میشه قابل اعتماده ؟
گفت : شهوت رانی هم جزئی از زندگیه دیگه .
گفتم : من هم وقتی ازدواج کردم فکر نمی کردم میل جنسیم به زنم  بعد از چند ماه کم بشه ، اما اینطور شد .
گفت : یعنی الان میل جنسی نداری ؟
گفتم : به زنم نه .
گفت : یعنی چی ؟
گفتم : به دخترهای دیگه میل جنسیم بیشتر شده اما هفته هاست که با خانومم خوابگی هم  ندارم .
گفت : منظورتو نمی فهمم .
گفتم : اگر ازدواج کرده بودی می فهمیدی .
گفت : پس الان چی کار می کنی ؟
گفتم : خود ارضایی .
گفت : یعنی خانومت نمی تونه اندازه خود ارضایی هم میل جنسیتو ارضا کنه ؟
گفتم : نه .
گفت : مگه زشته ؟
گفتم : نه ، خوش قیافه هم هست اما تکراری شده .
گفت : چند وقته ازدواج کردید ؟
گفتم : حدودا" 3 ساله که پیش همیم ، 2 تا بچه هم داریم .
گفت : خانومت اینو میدونه ؟
گفتم : چی رو ؟
گفت : اینکه بهش علاقه نداری ؟
گفتم : نه ، اون فکر میکنه کارم زیاده .
گفت : فکر می کنی چرا اینطوری شدی ؟
گفتم : چون بد حجابی زیاد شده .
گفت : چه ربطی داره ؟
گفتم : ساده است ، چشمام می بینه دلم می خواد .
گفت : خوب نگاه نکن .
گفتم : سعی می کنم اما خیلی نمی تونم ، سخته .
گفت : تا حالا غیر از خانومت با کس دیگه ای هم رابطه داشتی ؟
گفتم : نه . اما به گفته یک روانشناس چندتا فیلم دیدم ، اون هم به خاطر اینکه بتونم خانومم رو ارضا کنم .
گفت : نباید نگاه می کردی ؟
گفتم : کم کم احساس می کنم دچار افسردگی فکری و روحی شدم . واقعا" تو وضعیت سختی افتادم .
گفت : می خوای چی کار کنی ؟
گفتم : اگر بتونم می خوام صیغه کنم .
گفت : فکر می کنی ، اوضاع درست بشه ؟
گفتم : نمی دونم ، ولی بعضی ها که تجربشو داشتن می گن با این کار دوباره به خانومم علاقه جنسی پیدا می کنم .
گفت : اگر نشد ، چی ؟
گفتم : تو راه دیگه ای سراغ داری ؟
گفت : همه چادر سر کنن ، که اون هم بعیده .
گفتم : تو  چی ؟
گفت : فکر می کنم چادر سر کنم بهتر باشه .
گفتم : به نظرت اونهایی که شوهر دارن چرا تیپ می زنن ؟
گفت : لابد می خوان خوش تیپی شون رو به شوهرشون ثابت کنن .
گفتم : یعنی شوهراشون هر روز زنشون رو با زنهای دیگه مقایسه می کنن ؟
گفت : شاید .
گفتم : این که خیلی وحشتناکه .
گفت : آره بابا بی خیال ، اصلا" من چه بدونم .
گفتم : واقعا" ازدواج چه معنی داره وقتی زنها توی لخت گشتن با هم مسابقه گذاشتن ؟
گفت : یعنی تو فکر می کنی کار به اونجاها هم بکشه ؟
گفتم : با این سرعتی که پیش میرن هیچ بعید نیست .
گفت : اونوقت تو چی کار می کنی ؟
گفتم : با خیال راحت مثل کشورهای غربی و اروپایی دور از چشم خانومم میرم دنبال عشق و حال . تازه اونهایی که مجردند بیشتر بهشون خوش میگذره .
گفت : مگه الان اینطور نیست ؟
گفتم : با رشد بد حجابی اینطوری میشه .
گفت : اهل کجایی ؟
گفتم : مهم نیست ، ایرانی هستم . خیلی هم با اونهای دیگه فرقی نمی کنم .

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/16ساعت 8:1 توسط غـریـبـی آشـنـا| |

این یه نامه ی خودمونی است به خدا...بخونیدش قشنگه:

خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛ همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گوید: "من این حرفها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی."

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند؛ همانی که نمازهایش یک در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد؛ همانی که بعضی وقتها پشت سر مردم حرف می زند و گاهی بدجنس می شود. البته گاهی هم خودخواه، گاهی هم دروغگو. حالا یادت آمد من کی هستم؟

امیدوارم بین این همه آدم که داری، بتوانی من یکی را تشخیص بدهی. البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی. تو اسم مرا می دانی. می دانی کجا زندگی می کنم و به کدام مدرسه می روم. تو حتی اسم تک تک معلمهای مرا هم میدانی. تو می دانی من چند تا لباس دارم و هر کدامشان چه رنگی است؛ اما...

خدایا! اما من هیچ چی از تو نمی دانم! هیچ چی که دروغ است؛ چرا. یک کمی می دانم. اما این یک کمی خیلی کم است. راستش من برای همین اینجا هستم. آخر می دانی، من مدتهاست که می خواهم چیزهایی برایت بنویسم. البته من همیشه با تو حرف زده ام. باز هم حرف می زنم. اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم؛ دوست دارم بهتر باشم. من یک عالم سوال دارم؛ سوالهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست. دوست دارم تو جوابم را بدهی. نمی دانم، شاید هم من اصلا هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوالهای تازه یاد بدهی. اما باید قول بدهی کمکم کنی! قول می دهی؟

راستی، یادت باشد این نامه ها یک راز است خدا! راز من و تو. خواهش می کنم درباره این نامه ها به کسی چیزی نگو؛ حتی به مادرم.

از یک جایی شروع کن. تو هم یک جوری سر صحبت را با خدا وا کن. یک کم از خودت بگو. درست است که خدا خوب تو را می شناسد، اما عیبی هم ندارد خودت را به او معرفی کنی.

راستی تو چه برنامه ای داری؟ به خدا چه می خواهی بگویی؟ چه می خواهی برایش بنویسی؟

بر گرفته شده از وبلاگ قرار شبانه * http://gharare-shabaneh.blogfa.com/

نوشته شده در سه شنبه 1386/08/22ساعت 11:27 توسط غـریـبـی آشـنـا| |

 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100  هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می  کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری  در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی  رو  می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

 

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

 

آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

 

خنده داره؟ ...... نه   تاسف آوره.

 

***********************************************************

سلام دوستان عزیز ممنون از اینکه از وبلاگم دیدن میکنید . من فعلا از فردا یعنی ۳/۸/۸۶ به مدت ۱۰ الی ۱۵ روز نیستم و به مسافرت میروم . خوشحال میشوم که با نظرات خود من را در بهتر شدن وبلاگ کمک کنید

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/08/02ساعت 19:34 توسط غـریـبـی آشـنـا| |
عیدتان مبارک * علیرضا

عیدتان مبارک * علیرضا

عیدتان مبارک * علیرضا

عیدتان مبارک * علیرضا

نوشته شده در جمعه 1386/07/20ساعت 21:26 توسط غـریـبـی آشـنـا| |
شهادت حضرت علی ( ع ) بر همه شیعیان تسلیت باد . علیرضا
نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/11ساعت 14:21 توسط غـریـبـی آشـنـا| |
آرام و بي صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند
و من در آغوش سرد تنهايي.
تنهايي با همه رفافتش،
تك تك روياهاي مرا سوزاند،
روياي عشق را .... روياي فردا را....
اكنون من تنها هستم ... تنهاي تنها
در اتاق تاريكم .....
پس اي تنهايي با من بمان ،
اما از تو خواهشي دارم ميكنم
هيچ گاه حس عشق را در من همچون روياي عشقم نسوزان.
هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهي گرفت ...
حال من در تنهايي خويش گم شده ام
، همه چيز را از دست داده ام ، حتي خودم را ......
نوشته شده در یکشنبه 1386/04/31ساعت 21:42 توسط | |